شانزدهم دی 1390
نامه
سلام مرد
امروز می خواستم برایت نامه بنویسم. میدانی هنوز که هنوزست باور ندارم که این تویی که خنجر برداشتی و به من خنجر زدی. با اینکه هر وقت می نشینم و خیانت هایت را توی دهنم مرور میکنم باز می گویم او به من اینگونه خیانت نمیکرد. خلاصه این را بگویم تو چگونه می توانستی به زنی خیانت کنی که به خیانت از جانب تو ایمان نداشت. چگونه می خواهی سالها زندگی کنی و به عقب که نگاه میکنی گریه ات نگیرد. چگونه می توانی نام مرا می شنوی وجدانت گوشه ذهنت دیوانه ات نکند.
من دخترک کله شقی که دل به تو داد و دل داده بود و روزهای زیادی کنارت بود را چگونه ویران کردی
قلبم را شکستم و نشستم و تکه تکه هایش را جمع کرد. تکه هایی که به یاد تو بود را جدا کردم و گذاشتم به کناری. بقیه را درست کردم. حالا یک قلب دارم. درست مثل پنیر کارتون تام و جری شده اما هنوز دله. راستی می دانی بدن انسان ترمیم میکند تنها جای زخم ها می ماند .
هی مرد، چه راحت نامرد شدی و یا شاید بودی.
بیست و چهارم آذر 1390
خاطره ها
کی* به خاطره ها کود داده که این همه رشد کرده اند؟
* =چه کسی
بیست و سوم آذر 1390
مشیری گفته بود، نمیشه اما تو باور نکردی
پانزدهم آذر 1390
dele man tang ast
delam tang shode
baraye 6 mah pish na
hata ye sal pishe na
delam baraye mardi tang shode ke digar nist
salhast nist ama man fek mikardam hast
delam sakht tang ast
in roza fekr mikonam on adam ye khatere bud ya shayad yek dastan
har che bud
ch ekhatere
che dastan
delam sakht barayash tang ast
هفتم آذر 1390
چرا من دلتنگم هنوز
می گویند:
نه اسمش عشق است؛
نه علاقه؛
نه حتی عـادت؛
حماقت محض است !
دلتنگِ کـسی باشی؛
که دلش با تـو نیست
من عاشق این حماقت محض خودم هستم
سی ام آبان 1390
دستم کوتاه شده
امشب هم همینطور. یه نیم ساعتیه از خواب پریدم. بهت اس ام اس دادم که مواظب خودت باش. مثل قدیما. چرا مواظب خودت نیستی که خواب ببینم.
من هنوز دوستت دارم. عصبانیت ها و دلتنگی ها تمام شده اند. اما هنوز دوستت دارم
تو منو گذاشتی و رفتی . من که نرفتم. من هنوز هستم با اینکه هر روز زبانن می گم من رفته ام. این دروغ را روزی 100 بار تکرار میکنم.
وقی کسی از تو بد میگوید با او همکلام می شوم.خودم هم بد می گویم تا همه باور کندد دروغهایم را. اما یکی باور نمیکند. خسته ام کرده اینقدر به دروغهایم گیر می دهد.
تو رو خدا مواظب خودت باش. من دیگه نمی تونم مواظبت باشم.
داری می افتی. من که دستم کوتاهه.چه جوری بگیرمت
بیست و یکم آبان 1390
باورهای زنی که زن نبود
همیشه برام غیر قابل باور بود وقتی یکی به یه نفر فکر میکنه چشاش پر از اشک شه. باور نمیکردم مثل گلخونه. باور نمی کردم یکی بهت بد کنه و بدونی بد کرده اما هنوز دوسش داشته باشی. دلت نخواد ببینیش اما دوسش داشته باشی. باورت نشه هنوز اون با تو این کار و کرده. هنوز ته وجودت دوسش داری با اینکه به زبان میگی نه. خودت می دونی هنوز میخوایش. هنوز باور نداری براش تکراری شدی. باورم نمیشد یکی برای اینکه فراموش کنه اصلن فکر نکنه به هیچ چیز. به خاطره ها. باورتون نمیشه اما میشه همه چیز دور و برت خاطره باشه اما تو فکر نکنی. فکر کنم یه توانایی تو مغز باشه این کار. می دونین مثل چیه. دقیقن مثل اینه که عزیزت مرده اما تو باور نمیکنی. اون مرده و دیگه زنده نمیشه چه تو باور کنی و چه باور نکنی. قصه من و غصه اونم همینه. من هنوز باور نمیکنم گلخونه ام مرد. عشقم رفت. باور نمیکنم این واقعیت ها رو.
یازدهم آبان 1390
روزگار دزدی عصا از کور
امروز برف بالای کوه را دیدم و به نظرم خیلی زیبا بود
کاش من زودتر می رفتم
کاش همه ایرادهایت را می دیدم
کاش آن همه احساس خرجت نمی کردم
اما خوب شد رفتی
خیلی خوب شد
برای خودت رفتی اما من بردم
من ندیدم
اینقدر در تو غرق شده بودم که نمی دیدم
باورم نبود روزی به من آُسیب برسانی
اما رساندی
باورم نبود که تو که رازدارِ من بودی بشینی و پشت سر من حرف بزنی
خوب شد رفتی
راستی اینچنین که می نشینی و تند تندحرف مرا - که نتیجه فشاری بود که یک دفعه به من وارد کردی- برای همه می گویی به همه هم میگویی برایت چه کارهایی کردم.
به همی میگویی لازم بود بگویی کمک می خواهی تا دستت را بگیرم.
راستی وقتی برج میلاد را می بینی یادِ من افتی
راستی وقتی............
روزگار ِبدی است. به گفته خودت روزگاری که مردمان از کور عصا می دزدند.
اما خوب شد رفتی تا به اشتباه فکر نکنم که تو بهترین دوست من هستی. نیستی مرد. نیستی.
خوب شد رفتی تا این توهم من پایان یافت.
یک عمری توهم اینکه تو بهترین دوست من هستی را داشتم. برایم سخت است باورش. اما واقعیت است.
واقعیت رابطه من و تو این است که حالا می بینی. بقیه قصه ای بیش نیست.
-----------------------------------------------------
این وبلاگ تمام شد. چون اینجا مال تو بود . و دیگر هیچ چیزی نمانده برا گفتن.
پنجم آبان 1390
اعتراف
با اینکه سعی کردم ازت متنفر شم .
با اینکه بارها به خودم بدِ تو را گفته ام.
اما هنوز تا چشمم به عکس می افتد گونه هایم خیس میشوند.
هنوز صبح ها با درد قفسه سینه از خواب بیدار میشم.
هنوز جرأت به تهران آمدن را ندارم.
هنوز هر روزی که زود به خانه می آیم -قبل از اینکه از خستگی خوابم ببرد- ساعت ها می نشینم و به نبودِ تو فکر میکنم.
با همه اینها اگر برگردی دلم فراموش نمیکند خاطره تلخ این روزها را
نمیخواهم برگردی
دوست ندارم دستهایت دیگر مالِ من باشد. من دیگر دستهایت را دوست ندارم
نمیخوام داشته ها و نداشته هایم را دیگر با تو تقسیم کنم
اما هنوز جایت خالی است. هنوز دلتنگت هستم. هنوز بخشی از زندگی ام گم شده است
هنوز شبها موقع خواب می گویم:
"لعنتی برو دیگه.
تنهام بذار.
چرا نمی ری.
من خسته شدم"
شانزدهم مهر 1390
دروغ هایت را هنوز باور دارم
واقعیت خیانت توست
ول کردن و رها کردن
واقعیت اینه که من و واسه این رها کردی که معشوقه هایت را زیاد کنی
واقعیت اینقدر تلخه که نمی خوام باور کنم
واقعیت را نمی خواهم بپذیرم. اما چاره ای جز پذیرشش رو ندارم
تو کس دیگری بودی. من اشتباه کردم. اشتباه. تاوانش را هم پرداختم. تاوانش گریه هایی بود که حرام شد.
اکنون من و تو و خدا مانده ایم
او می داند و تو و یا شاید او می داند و من.
